خرید بک لینک

گويا پدر با موتور بوده كه تصادف مي كند و فوت مي شود. از زن مي پرسم پسر سه ساله شان از ميان اسباب بازي ها كدام را بيشتر دوست دارد. مي گويد:"موتور"!

فاطمه محسن زاده

@shahrzadekavir

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۲ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

برچسب: نویسنده: کامیار اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 6:28

https://telegram.me/shahrzadekavir به جان عزیزانتان این قدر هی نگویید همه دروغگو هستند، همه بی مرام اند، همه اگر دستشان برسد، کلاه می گذارند سر آدم...دزد هستند...هیز هستند...همه همین هستند و ... .این " همه همین هستند " ها، آگاهانه و ناآگاهانه، قبح بسیاری چیزها را در ذهنمان می شکنند و کم کم برایمان مجوّز می شوند...تا بیاییم به خودمان بجنبیم، ناخودآگاه خودمان هم همان ها شده ایم! به جان عزیزانتان این قدر هی نگویید... . تو مگو همه به جنگ اند و ز صلح من چه آید / تو یکی نهای، هزاری، تو چراغ خود برافروزکه یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر /که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز **مولانا ( فاطمه محسن زاده )#یادداشت نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۶/۰۹/۱۲ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

برچسب: نویسنده: کامیار اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 6:28

آدم هایی هستند دور...فاصله ی جغرافیایی اینجا منظورم است، امّا توی ذهنت چند سطری زیبا نوشته اند...ننوشته اند...حک کرده اند که با تو بماند. " عارف رمضانی " یکی از آن کم نظیرهای ماندگار بود برایم.آدم هایی هستند توی زندگی مان که اصلاً شاید نبینیمشان. شاید مثلاً از طریق دوستی دنبال کسی می گردی اهل فن و صاحب نظر که داستانت را با صبر و حوصله بخواند و نقد و نظرش را بگوید بی هیچ تعارفی و برسی به عارف، عارفی که در زمینه ی ادبیّات با هیچ کس شوخی نداشت... .عاشق ادبیّات بود و فلسفه...اینها مهم نیست که عاشق زندگی بود. می گفت : " آدم هایی در زندگی موفقترند که بازی های بیشتری برای خودشان طراحی می کنند "( یعنی که اهل مطالعه اند...اهل تحصیل و یادگیری...کار و فعالیت و...و...) . می گفت: " آدم توی چاه هم گیر افتاد باید راهی پیدا کند " ( فریاد بزند کمک بطلبد؛ هرچند ندیدم خیلی راحت از دردها بگوید...چنگ بیندازد خودش را بکشد بالا...نشد با ناخن هم شده دیوار را هی خراش بدهد و بدهد تا... ) . و خب! حرف هایش حرف نبود که در عمل هم همین طور بود خودش. می خواستم دو شعر از عارف را بگذارم اینجا. ابتدا از همسر محترمش اجازه گرفتم و داشتم فکر می کردم چند کلمه ای هم از خود عارف بنویسم...چه بنویسم و ننویسم که پاسخ همسرش ناخودآگاه بغض شد، نشست توی چشمهایم و ... .نوشته بودند : " باعث خرسندی عارف خواهد بود حتماً " . دلتن

برچسب: نویسنده: کامیار اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 6:28

رنگ های بنفش و آبی ناز شگفت انگیزهای کودکی ام بودند، مثل حالا که مثلاً می روم کتاب فروشی و می پرسم:«این روزها کتابی چاپ شده است که آدم را شگفت زده کند؟» و کتاب فروش می گوید:«نه! من هم چیزی ندیده ام».زنبق های بنفش شگفت زده ام می کردند. همیشه به نظرم خیلی خیلی خاص و فاخر می آمدند. از آنها که تعدادشان خیلی خیلی کم است. همه جا هم نمی روند! باورتان می شود بچّگی هایم عاشق بنفشه ها شده بودم؟ این گل های کوچک که با ناز اینجا و آنجای خاک باغچه نشسته بودند، خیلی نجیب، متین و بسیار زیبا... . چشم هم داشتند. مرا هم می دیدند! و من می نشستم و طولانی خیره می شدم به چشم هایشان و توی دلم خوشحال بودم که مرا می بینند!نیلوفرهای پیچ(پیچک نیلوفر) که با هر بیداری صبحگاهی و بعد خواب و جمع شدنشان، زبان خاصّ خودشان را داشتند و بعدها در نوجوانی ام، بذرشان را می گرفتم و با علاقه برایشان تکیه گاهی چوبی می گذاشتم تا دورش بپیچند و من توی دلم خوشحال بشوم؛ آن هم با رنگی به قول فرهنگ دهخدا«آبی سخت مطبوع یا سرخ کم رنگ و لطیف، در نهایت صفا و طراوت...». و روشن است که بازهمان رنگ آبی سخت مطبوعش را بیشتر از آن سرخی لطیف دوست داشتم، درست مثل داوودی های کوچک بنفش که یک جور زیبایی خالص داشتند. زیبایی خالص از آن حرف هاست... .آن وقتها گل و گیاهان در ذات خودشان گل بودند و زیبا. اصلاً قیمتشان مهم نبود که داشتنشان کلاس داشته باشد

برچسب: نویسنده: کامیار اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 6:28

صفحه بندی